ミ★ミکولاکミ★ミ
خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من.ور نه این دنیا که دیدیم خندیدن نداشت...علی بی غم 0632 
لینک دوستان
پيوندهای روزانه
لینک های مفید
گل من، قلبت را، به خداوند سپار...
آن همه تلخی و غم، این همه شادی و ایمانت را...
گاهی از عشق گذر کن و دلت را، بسپار
به خداوندی که
خوب می داند گل من؛
سهم تو از دل چیست...!
گاه، دلتنگ شوی،
گاه، بی حوصله و سخت و غریب!
و زمانی را هم، غرق شادی و پر از خنده و عشق...
همه را، ای گل ناز، به خداوند سپار...
خاطرت جمع، عزیز! که عدالت؛ خصلت مطلق اوست

زندگی ریل عبور از دنیاست
زندگی پرده ای بر ظاهرهاست
زندگی قطره اشکیست درچشم غریب
زندگی کوه بلندیست با راه عجیب
زندگی مزرعه خوبی هاست
زندگی راه رسیدن به خداست ، لحظه هایت سرشار از لطف پروردگار

 


موضوعات مرتبط: دست نوشته های من
[ دوشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 10:18 ] [ ★ Дli Bi Gham 0632 ★ ]
روزی همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. او گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد. آن زن مادرم بود که چندین سال پیش از این بیوه شده بود ولی مشغله‌های زندگی و داشتن سه بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی و نامنظم به او سر بزنم. به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیرمنتظره را نشانه یک خبر بد می‌دانست. به او گفتم: «به نظر مى‌رسد بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما امشب را با هم بیرون برویم.»
او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهد برد. وقتی به خانه‌اش رسیدم دیدم کتش را پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود. موهایش را جمع کرده بود و لباسی را پوشیده بود که در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود. با چهره‌ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتی سوار ماشین می‌شد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون می‌رود و آنان خیلی تحت تاثیر قرار گرفته‌اند و نمی‌توانند برای شنیدن ما وقع امشب منتظر بمانند.
ما به رستورانی رفتیم که هر چند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گویی همسر رئیس جمهور بود. پس از اینکه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یادآوری خاطرات گذشته به من می‌نگرد و به من گفت یادش می‌آید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران می‌رفتیم او بود که منوی رستوران را می‌خواند. من هم در پاسخ گفتم: «حالا وقتش رسیده که تو استراحت کنی و بگذاری که من این لطف را در حق تو بکنم.»
هنگام صرف شام آن قدر با هم حرف زدیم که سینما را از دست دادیم. وقتی او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط اینکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم. وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم: «خیلی بیش‌تر از آنچه که می‌توانستم تصور کنم.»
چند روز بعد مادرم در اثر یک حمله قلبی شدید در کمال ناباوری درگذشت. چند روز بعد پاکتی حاوی کپی رسیدی از رستورانی که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خوردیم به دستم رسید. یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود: «نمی‌دانم که آیا در آنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای دو نفر پرداخت کرده‌ام، یکی برای تو و یکی برای همسرت و تو هرگز نخواهی فهمید که آن شب برای من چه مفهومی داشته است، دوستت دارم پسرم.»
در آن هنگام بود که دریافتم چقدر اهمیت دارد که به موقع به عزیزان‌مان بگوییم که دوست‌شان داریم و زمانی که شایسته آنان است به آنان اختصاص دهیم. هیچ چیز در زندگی مهم‌تر از خانواده نیست.


موضوعات مرتبط: داستان های جالب
[ شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۴ ] [ 18:32 ] [ ★ Дli Bi Gham 0632 ★ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام
با عرض خوش آمد گویی به شما دوستان عزیز
علی هستم
متولد 24  اردیبهشت ماه سال 1366 و ساکن خرمشهر...
از سال 83 وبلاگ نویسی رو شروع کردم و اولین وبلاگ من همه فن حریف بود که متاسفانه فیلتر شد
و الان اینجا در خدمت شما هستم...
امیدوارم  با نظراتتون من رو دلگرمی بدین...
در ابتدا موضوعات این وبلاگ متنوع بود از آهنگ و فیلم تا جوک و دانستنی و...اما تو ابن چند سال که همه تو گوشین مثل تلگرام و واتساپ و.‌‌..شده دفترچه شخصیم برای یادآوری
پس اینجا مینویسم که مرور کنم که تجربیاتمو بگم شاید بدرد کسی خورد شایدم نه مهم مرور روزگارمه
حرف آخر....................
زین پیش نبودیم و نبود هیچ خلل***زین پس چو نباشیم جهان خواهد بود .
موفق باشید
علی بی غم 0632

لینک های مفید

امکانات وب

آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس