|
ミ★ミکولاکミ★ミ خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من.ور نه این دنیا که دیدیم خندیدن نداشت...علی بی غم 0632
| ||
|
سلام بچه ها ......
فردا من ۲۲ ساله میشم... خوب اگه اشکال نداشته باشه...میخوام از خودم یخورده بگم..... اشکالی که نداره؟ میخوام بیشتر با من آشنا بشین... اسم علی...ع... محل تولد سربتدر ..ساکن خرمشهر... تحصیلات ....دیپلم معماری و ...کامپیوتر.... .................حالا بریم سراغ شرح داستان.... در صبح روز ۲۴ اردیبهشت ماه سال ۱۳۶۶ در ساعت ۵ صبح در بیمارستان ....الان اسمش ادم نیست خلاصه اونجا به دنیات اومدیم... تحصیلات ابتدایی رو در دبستان امام رضا شهر گزروندیم...تو زمان تحصیل در دوران ابتدایی رو هرگز فراموش نمیکنم مخصوصا کلاس اول ابتدایی....اسم معلم من آقای منصوری بود...خیلی دوستش داشتم باور میکنید هر روز که میومد میرفتم بغلش میکردم و میبوسیدمش..... یادش بخیر... خلاصه ... سال اول راهنمایی رو در مدرسه شاهد توحید گزروندم و....سال دوم به خرمشهر نقل مکان کردیم و به مدرسه رسول اکرم آبادان رفتیم و......... تو اون مدرسه با رفقای نابابی گشتیم و با چند نفر پخش کننده سی دی و عکس .....شدیم... راستی درسم خیلی ضعیف شد... اصلا حال کلاس نداشتم ..چون هم استرس گیر افتادن داشتم هم معتاد بازی های کامپیوتری شدیم...پدرم هر کاری کرد نتونست منو به درس برگردونه ... با اینکه خونه سیستم و پلی استیشن داشتم ولی میرفتم کلوپ و بازی میکردم... دوران متوسطه هم کارم پخش کننده سی دی و عکس....تو هنرستان بودم...با این فرق که تنها کسی که خطر میکرد من بودم و تنها پخش کننده من بودم... مسئولین برا پدرم خیلی احترام قائل بودن و فکر نمیکردن پسر یک مدیر باسابقه اینطوری باشه... این تا یک سال بعد ادامه داشت تا اینکه یه روز سر کلاس نقشه کشی بودم:::سال دوم هنرستان رشته معماری:::که معاون و مدیر و...ریختن تو کلاس واسه تفتیش بچه ها ...رنگم مثل گچ شده بود چون همراهم ۳ تا سی دی بود و کلی عکس که تو دفتر جاسازی کرده بودم... نصف بچه ها که میدونستن سی دی همراهمه هی نگاهم میکردن که یهویی رسید به میز جلویی من و بعدی من بودم... گفتم خدایا اگه کمکم کنی و لو نرم و آبروم حفظ شه قول میدم دیگه همه چیزو بزارم کنار .... بچه ها باور کنید موقعی که معاون رسید و شروع به گشتن کرد همین که کتاب و دفترارو میگشت و نوبت به دفتر سی دی ها شده بود مدیر گفت آقای رفیعی ...این دانش آموز پسر آقای فلانیه و ازش مطمئنم و.... خلاصه من هین طور مونده بودم ....خشکم زده بود ..تا اینکه رفتن و به خیر گذشت.. و از اون موقع دیگه تو دوران تحصیل دیگه هیچی به هنرستان نبردم و به قولم با خدای خودم عمل کردم... بعد دیپلم کنکور دادم و قبول نشدم ..برا بار دوم هم کنکور دادیم ولی قبول نشدیم... خلاصه ...سرتونو درد نیارم... رفتیم خدمت... از همه نیرو ..افتادیم زندانبان و سرباز زندان... آموزش رو تو پادگان شهید کچو.ئی کرج گزروندم و بعد آموزش ۱۲ ماه رو تو زندان های بوشهر گشتیم... هر ۳ زندانشو رفتم..... بعد هم انتقالی گرفتیم و اومدیم زندان آبادان و خدمتو اونجا به اتمام رسوندیم.... همین........... ماجرای بی غم شدن ما هم سر دراز دارد و ماجرای عشقیه...که جاش نیست بگیم... موفق باشید... تا پست بعدی...
یا حق [ پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۸۸ ] [ 0:20 ] [ ★ Дli Bi Gham 0632 ★ ]
|
||
| [ : ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||