|
ミ★ミکولاکミ★ミ خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من.ور نه این دنیا که دیدیم خندیدن نداشت...علی بی غم 0632
| ||
|
خاطرات یک تازه عروس !!! حتما تا انتها بخوانید.
دوشنبه -الان رسیدیم خونه بعد از مسافرت ماه عسل و تو خونه جدید مستقرشدیم. خیلی سرگرم كننده هست اینكه واسه ریچارد آشپزی میكنم. امروز میخوام یه جور كیك درست كنم كه تو دستوراتش ذكر كرده ۱۲ تا تخم مرغ رو جدا جدا بزنین ولی من كاسه به اندازهی كافی نداشتم واسه همین مجبور شدم ۱۲ تا كاسه قرض بگیرم تا بتونم تخم مرغها رو توش بزنم .
-سهشنبه ->نمیدونم چرا هر دوتاشون وقتی كه داشتم واسهشون سالاد رو سرو میكردم اون جور عجیب و شگفتزده به من نگاه میكردند.
پس من آبگرمكن رو راه انداختم و یه حموم حسابی كردم قبل از اینكه برنج رو دم كنم. >ولی من آخرش نفهمیدم اینكار چه تاثیری تو دم كردن بهتر برنج داشت.
خب منم كلی گشتم تا یه باغچه پیداكردم و سالادمو روی یه ردیف از كاهوهایی كه اون جا بود پخش كردم و فقط مجبور شدم یه ساعت بالای سرش بایستم كه یه دفعه یه سگی نیاد اونو بخوره. ریچارد اومد اون جا و ازم پرسید من واقعا حالم خوبه؟ >باید سعی كنم یه مقداری دلداریش بدم. جمعه - در غذا: مخلوط كردن، درزبان عامیانه: بزن به چاك. خب منم ریختم تو كاسه و رفتم خونهی مامانم. ولی فكر كنم دستور اشتباه بود چون وقتی برگشتم خونه مواد لازم همون جوری كه ریخته بودمشون تو كاسه مونده بودند. شنبه قبلا به این نكته تو مزرعهمون توجهی نكرده بودم ولی بالاخره یه لباس قدیمی عروسك پیداكردم و با كفشهای خوشگلش. وای من فكر میكنم مرغه خیلی خوشگل شده بود. هووووم … حتما به خاطر استرس كارشه … مطمئنم ... موضوعات مرتبط: جوک و اس ام اس و جملات زیبا [ جمعه سی ام بهمن ۱۳۸۸ ] [ 9:28 ] [ ★ Дli Bi Gham 0632 ★ ]
|
||
| [ : ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||